تبليغاتX


irLearn.com

نگرش های کلی و جزئی بر زنگی بشر
(غایت بشر رسیدن به نظم و آرامش است بیائیم از همین حالا آنرا تجربه کنیم )

در ورای باور من کدام زبان است که یارای تکلم در بیان درونی ترین

وجه اندیشه ای مرا داشته باشد ؟

از میان یک جستار دیگر به نشو و نما خواهم پرداخت در چه جایگاهی ؟

از این پس کدامین واژه را خواهیم سوزاندن در زباله دان تاریخ برای

بیان ادراکات مدرنمان.

من همان دیروزی ام با دغدغه های ناعاقلانه و نابالغانه اجتماع امروز.

من به کدامین شکل خود امروز را به ثبت خواهم رساند؟

اشکال ما گرایش های نامنظمی یافته اند،در این بی نظمی در جایگاهی

که هیچ شکلی را نمیتوان شسته و رفته تحویل خود داد، ما به فرومایگی ها

ورذالت ها به برآمدن ها و انسانیت ها می اندیشیم !

نوع قالب را چگونه میتوان یافت ؟
آیا میبایست قالبی ساخت ؟

پس  در میان این دو هیچ فاصله میان این عدم و وجود چه میکنیم .

آیا این حضور را اغوا کننده ترین حرکات کودکانه برایمان ماندگار

 و قابل تحمل نمی کند ؟

به کدامین گناه هر روز را در محور رو به عقب و دوری از تکامل دنیا

گام برمیداریم.

مزد این گناه چیست ؟

آری من در میان تلی از بیگانگی ها زاده شده ام.

من اینجا چه میخواهم؟

او از من در اینجایگاه چه میخواهد؟

پایان تلخ داستان را بازگو کنم ؟

نه نه روزمرگی که نمرده خود را مستغرق در دریای بی کرانش میکنم.

بی کران ؟

نمیدانم شاید،چون رهائی از آن به معنای ورود به دروازه حقیقت

 میتواند باشد.

آیا این خود سفسطه ای دیگر نیست ؟

شاید، میتواند باشد .

خدای گناهکار کجاست ؟

چرا خود را پشت تباهی اش مخفی کرده ؟

آه نه این منم ؟!!

توان بیان نداری ای حقیر ترسان ؟

دارم ، اما بیانم غایتی را شامل نمیشود که در خور هستی باشد.

هستی ؟بسیار کلمه مضحکی ست.

آخرین بار در یک رمان به گوشم خورد!

ها ها هست ها ،هست ، هستی ،بودن

بودن بدون ساحت معنائی ندارد.

معنا میخواهد برای چه؟ بگذار بگذرد.

نمیتوانم، چون در هیچ انگاری خودم یک هیچ میبینم که انگاشته شده است .

پس من نیستی را از آن در به درون آورده ام و هستی را رانده ام .

پس ماجرا بر سر تنوع سلیقه هاست؟

گمان میبرم.

پس نقشت را انتخاب کن

در قالب یک مرد ، یک زن یا یک انسان ؟

در قالب یک مرد میتوانم تارتوف باشم .

در قالب یک زن پنه لوپ.

در قالب یک انسان میان این دو .

پس کوته اندیشی هایت را به وضوح به نمایش در آوردی کافی نیست ؟

کوته اندیشی هایم ؟؟؟

آری

آری من نیز از روز ازل بدرودی گفتم به درود این بازی .

خدا اگر میلیارد ها سال نوری به تماشای این نمایش هائی که خود ساخته بدون

اینکه بداند خود ساخته بنشیند، هر روز روز تازه ای خواهد داشت.

چقدر تو ساده ای مگر خدا هست ؟

شاید باشد

اگر او هست پس تو نیستی

ای کاش نمی بودم.

خوب نیست شو.

نمیتوانم.

بمیر.

مرگ نیستی من نیست.

من بعد از تشکیل نطفه راه را آغاز کردم ، صاحب مغز شدم ، صاحب اندیشه شدم

و اندیشه را زوالی نیست.

تو چقدر نادانی بر این گمانی که می اندیشی ؟

من ؟ می اندیشم ؟ نمیدانم اینها فرضیات من است

به کجا میروی ؟

تو به کجا میروی ؟

من ساکنم و متحیر ؟!

تحیر ؟ از چه ؟

از سکونم

خوب به مانند من پویا باش .

اگر میتوانستم میشدم چون از مقام خود که خودانم برایم قائل میشوند خسته ام .

مگر تو کیستی و در چه مقامی که دیگر آنرا نمی خواهی؟

من خدا هستم خسته و درمانده.

آه !!

مگر تو نیز خسته میشوی ؟

آری چون توئی به منیت من پی برده.

یعنی تو را شناخته ام ؟

من خود نیز خود را نمیشناسم .تو به راه خود باش.

این جهان مملو از اراده پیشین من است من سخت پیرم و دیگر یارای ایجاد جهانی

جدید در خود نمیبینم .

خوب بنگر که این کائنات پایان تمام قصه هاست.

چگونه ؟

ار آغازش چه میدانی ؟

کم و بیش میدانم .

از پایانش نیز کم و بیش خواهی دانست، ولی هیچگاه این را نخواهی دانست که تو

در این میان چه میکردی ؟و به ایفای کدام نقش میپرداختی

چه باید کرد ؟

از من مپرس به گردش هایت بپرداز، همه چیز برایت مهیاست .

من اینها را نمیخواهم.

خوب باش.

از بودن آزرده ام.

مباش.

نمیدانم ، چگونه مباشم ؟

دست مرا بگیر و یک آن بیاندیش که تو از منی

پس باز هم اندیشه ؟

ولی تو خود عاجزی اینطور نیست ؟

ولی عجز من همان توان توست

پس اینک تو ام ؟

اینک اینک است بدانسان که میخواسته شده است و شاید نه .

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 1:41 AM  توسط علی منفرد  | 

رنسانس من هم آمد!

با تمام وجود شکر !

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 8:17 PM  توسط علی منفرد  | 


خانه ام آتش گرفته ست،آتشی جانسوز.

هر طرف میسوزد این آتش،

پرده ها و فرشها را ،تارشان با پود.

من به هر سو میدوم گریان،

در لهیب آتش پردود

 

 

وز میان خنده هایم ، تلخ ،

و خروش گریه ام ، ناشاد ،

از درون خسته گریه ام، ناشاد،

از درون خسته سوزان ،

میکنم فریاد،ای فریاد! ای فریاد!

 

 

خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی بیرحم.

همچنان میسوزد این آتش ،

نقشهائی را که من بستم بخون دل ،

بر سر و چشم در و دیوار ،

در شب رسوای بی ساحل .

 

وای بر من ،سوزد و سوزد

غنچه هائی را که پروردم بدشواری ،

دردهان گود گلدانها،

روزهای سخت بیماری.

 

 

از فراز بامهاشان ، شاد ،

دشمنانم موذیانه خنده های فتحشان بر لب ،

بر من آتش بجان ناظر.

درپناه این مشبک شب.

 

من به هر سو میدوم ، گریان از این بیداد.

میکنم فریاد،ای فریاد!ای فریاد!

 

 

وای بر من ، همچنان میسوزد این آتش

آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان

و آنچه دارم یادگار و دفترودیوان

و آنچه دارد منظر و ایوان.

من بدستان پر از تاول

اینطرف را میکنم خاموش ،

وز لهیب آن روم از هوش

ز آن دگر سو شعله برخیزد،بگردش دود.

تا سحرگاهان ، که میداند ، که بود من شود نابود.

خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر،

صبح از من مانده بر جا مشت خاکستر

وای ، آیا هیچ سر بر میکنند از خواب ،

مهربان همسایگانم از پی امداد ؟

سوزدم این آتش بیداد گر بنیاد .

میکنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد !

                                          ( مهدی اخوان ثالث)

 

کمی تعمق کنیم این نیز حقیقتی است که بر دامان آن گرفتاریم

سرنوشت در حقیقت امر چیست؟

عاقبت چه میشود ؟

تمام اندوخته ها منم ها و داشته ها در کسر ثانیه در زلزله و آتش وسیل و طوفان ....

میرود بر باد

بیمه جوابگوی مادیات است

لحظاتی را که گذشت تا آن مکان بدانگونه شکل پذیرد بهترین لحظات را کیست جوابگو ؟

تمام وجود انسان که میبایست به سمت کمال یابی حرکت کند از انرژی درونی ما که روح مینامیم

شکل میگیرد ولی در جهان هیچ دادگاهی برای لگدمال کردن حریم روحی هم نداریم

و به کمترین چیزی که بها میدهیم شخصیت روحانی یکدیگر است

آیا به ژرفای یکدیگر مینگریم در نگاه اول یا به ظاهر

درست است که رنگ رخسار خبر میدهد از سر درون اما.......

نظر شما چیست بلند نظران باریک بین ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 0:16 AM  توسط علی منفرد  | 

یادم نیست کی بود آخرین باری که وسوسه عاشق شدن را از سر گذراندم

دل مشغولی هایش را و سرگردانیهایش را یواش یواش میرفت که فراموشم

شود که در من نیز توانی ارزانی شده اما محرکش را نمییابم

در سکون میان سکوت های یک موسیقی ایستاده بودم و به نتهای چنگ

چنان با ولع نگاه میکردم که گوئی اگر روزی توان آن شدن به من داده شود

چه میکنم!

در نانوشته ها و در سطر های سفید لابلای کتابهائی که میخواندم به دنبال

اندیشه خود میگشتم و اینکه از سن و سال من میگذرد که دیگر مواجه با

دلشوره های نوجوانانه این وادی شوم.

اما شدم یا شدندم!

به هر حال آمدم .به زیر باران رفتن شد امکانم و آواز خواندن شد توانم

ناطق بودم و در هر جمعی توان نطق کردن در من بود. نادان بودم یا هستم!

متکلم وحده بودم

به ناگهان در سکوت رفتم ٬خود را غرقه در دریای او دیدم

آرامشش شد توفانم

خوابش شد بیداریم

دلهره هایش شد ناکامی ام

محبتش مرا چون من من میخواست

اما من من نیز یارای وجود او نبود

از من عشق خواست

من عقل ارزانیش کردم

دیوانگی را پیشه من کرد ! اما٬ چون دیوانه بودم از روز ازل

خواهشی کردم از دل که آرام باش و خاک تربت دل را با شراب ازلی تر نما

اما دل وعده گاه عشاق عالم نبود

اکنون درونم است مرا میخواهد و میجوید

چه جوابی بر این دارم ؟
بگویم تمام وجودم فریادی بود بس عبس از روی فریادی به بلندای

ناهنجار ترین واقعه هستی !

من منفور را با رذالت هایم میپذیرد چون چنان بر اندیشه خود استوار است

که میخواهد تمام فضیلت خود را بر من نقشان کند

اما من ٬ من نیستم  یا شاید دیگر نیستم

در آغوشش به خواب روم جهان برایم رویائی نامحقق میگردد

چه کوتاه است طول عمر اندیشه ها!

چه کوتاه است  طول عمر باریک بینی ها!

وجود است که بر لوح جهان در این قالب حک شده است

و فریاد میزند مرا در یاب که دیگر شاید هرگز این موهبت بر تو ارزانی نگردد

پس دیدید ای بلند نظران کم صبر که وجودم خواهان اینست ولی اندیشه هایم

سازمان نیافته اند

به راستی که در هر مرحله با هر شمایلی نوعی بینش لازم میشود برای درک همان زمان

ولی این بینش در من رنگ باخته است

من به رنگ واژه ها نگاه میکردم تا به معانی آنها

حتی معانی آنها هم مرا مجاب نمیکرد که در دل شوری بپرورانم

فقط خودش و وجودش توان برآوردن این مهم را برای من دارند

هیچ درون مایه ای مرا گرایش نمیدهد به سمت خواستگاه من

خواستگاه مال من است ولی من آنقدر ضعیف شده ام که از خود بی خبرم

اما از خود بی خبریم آنقدر زیبا نیست که آن روی زندگی را درک کنم

در ساحت مادی خود در میان ۲ لایه مانده ام

لایه خارجی و لایه داخلی

حال درک میکنم اینگونه است تار تنیدن انسانها به دور خود تا مرحله ای که دیگر

خلاصی از آن را نیز علاجی نیست

ای برادر اگر تو را فضیلتی ست و آن فضیلت به راستی از آن توست تمام جهان با هم

انباز میشوند تا تو بدان فضیلت نائل آئی (نیچه )

آیا من به فضیلت رسیده در نوع خواسته فضیلتم کوتاهی کرده ام یا من انسانم و انسان

موجودیست که در هیچ شرایط راضی نمیشود الا ..................

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 1:37 AM  توسط علی منفرد  | 

به کدامین گناه رانده شدیم و به کدامین گناه رانده تر میشویم؟

تبعیض میان آنان و اینان را چه کسی قائل است ؟

به مانند فرزندان حرامزاده ای میمانیم که حتی تولید کنندگان این کودکان

بر این باور نبودند که او در راه است و ما آمدیم و کره زمین را پر کردیم

ناخواسته آمدیم حال اینجائیم و به سقوطی دیگر می اندیشیم

حمله دیگر بمیرم از بشر اما آیا از ملائک بال و پر درآوردن ما و یا از ملک قربان شدن ما

یه نوع نگاه بهتر به قضیه نیست ؟
حمله دیگر به کدامین قهقرا خواهد رفت ؟

عدم لیاقت خود را طی همین دوره کوتاه بر زمین ثابت کردیم

پس به ناخواست آمدیم به ناخواست زنده ایم و به نا خواست میرویم

دم از سلولهای هوشمند میزنیم که ما ریشه در وراثت٬ صفاتی را حمل کرده ایم

اما ما از زمانیم و زمان از ما٬ ما با زمان میرویم و زمان ما را مینوردد

میرویم تا در این قالب با هم بدرود بگوئیم

درست است که فقط در تعویض قالب کوشیده ایم

اما مبادا که از این بدتر برای خود بخواهیم

پس بکوشیم یا نکوشیم ؟

پس.................

برویم

با هم بی هم

تا همین جا

سکوت

صفحه وب لاگ بسته

سکوت

اندیشه

باطل

تداخل

تزاحم

سکوت

همین حالا بدون حالا

و دوباره درک

روز از نو روزی از نو

یکنواختی

روزمرگی

بی خیال حقمان است

نیست ؟

پس عمل کنیم

اصول

نه

ممکن

آری...............................

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 0:41 AM  توسط علی منفرد  | 

آیا محدود کردن خدا در قالب واژه ها و در کل در یک زبان که برای برقراری

ارتباطات اجتماعی و بیان اندیشه ها بوجود آمد کار درستی است ؟

یعنی ما آنقدر خالق هستی را کوچک تصور کرده ایم که بر خود این جرئت را

میدهیم که به تفسیر و به بیان مسیر هایی که محتمل است که به طرف او در

حرکت باشد بپردازیم ؟

آیا یک بار به طور کامل این فکر را از ذهن گذرانده ایم که در خانه خود که

چند صد متر هم نیست چقدر برایمان ارزشمند است و هر یک متر آن چقدر

میتواند برایمان مطلوب باشد ؟

آیا به خاطر میاورید در دوران دبستان وقتی 2 نفری بر روی میز و نیمکت

جای میگرفتیم سپس به تقسیم آن به توسط گچ یا کیف و کتاب میکردیم و حس

ایجاد محدوده و ساختن یک حریم را در ذهن میپروراندیم؟

آیا همین احساس مالکیت ها همین شبه قدرت های مجازی جزء ارزشگذاری های زندگی ما نیستند ؟

پس انسان مالک انسانی محدود است چون به طرز غریبی خود را به مادیاتی

متصل کرده که کمترین بهائی برای جهش های رو به بالا برای به کمال رساندنش ندارد .

آیا با این نگاه که ما در کره زمین هستیم و کره زمین در منظومه شمسی و

منظومه شمسی یکی از میلیاردها منظومه کهکشان راه شیری و این کهکشان

یکی از میلیون ها کهکشان جهان است که بر عقیده فیزیکدانان بعد از بیگ بنگ به وجود آمده است ، انسان ناچیز نمیشود ؟

منصور حلاج زیبا فرموده که کسی که خدا را بشناسد توصیفش نمیکند و کسی

که خدا را توصیف میکند آنرا نمیشناسد .

در یک قسمت همه ما انسان ها مشترکیم آن هم در یک حیطه بودن ماست.

در بیان اندیشه ها، فلسفیدن ها وبیان بررسی ابعاد مختلف علوم باز هم در یک

حیطه قرار داریم که میتواند بر اساس قدرت های مغزی افراد و استفاده مفید

از ذهن با هم تفاوت داشته باشند.

شاید اینطور انگاشته ایم که خود به آن درجه از بزرگی و کمال رسیده ایم که

دست به تعبیر و تفسیر عدم و وجود او میبریم و آنقدر راحت خدا را میکشانیم

و زنده میگردانیم که گوئی هیچ گاه این توان در خود او نبوده است .

پس ما در کلیت این قضایا برای نزدیکی به درست گام برداشتن در راه او

3 راه را در پیش رو داریم.

1- از ایده پردازی ها و دادن نظریات بی پایه و اساس پرهیز کنیم.شاید بگوئید

بعضی از همین ایده پردازی های به ظاهر غلط بعدها به وسیله علم ثابت شده اند .اگر بیان بر اساس دریافت های ذهنی باشد و از شعور بهره جسته باشد

قابل قبول است در غیر این صورت تلاشی بیهوده است.

2-اگر علاقه مند به تعبیر و تفسیرهای فلسفی و عرفانی در مورد او هستیم ،

از هیچ انگاریهائی که در بیشتر مواقع خودمان نیز بر آنها واقف نیستیم اگر

میتوانیم دست برداشته و از منطق شک گرائی پا فرا تر نهاده و فرانگری را

حتی در مسائل کوچک تعمیم داده و بکار بندیم.که این مهم با آزادی ذهن میسر میشود و رهائی از قید ها و بندهای مجهول و ساده لوحانه اجتماعی.

3- اگر میخواهیم در به تعامل رسیدن های اجتماعی از این اندیشه ها بهرمند شویم میبایست چگونگی واقعیت گرائی و درک صحیح ترین را به دست

دریافت های ذهنی سپارده تا شاید بهتر از پس این امور برآمده باشیم.

با یک نگاه درست به جهان اطراف به این نتیجه میرسیم که ما انسانها مادی

هستیم و بر اساس قرارداد های اجتماعی و در کل زندگی اجتماعی است که

میخواهیم همه چیز را درک کنیم.

حال ادغام این صورت از زندگی با صور مبهم دیگر که نتایج آزمایشگاهی

ندارند و بر اساس فرضیاتی بناشده اند دچار تداخل اندیشه ای میشویم.

ایقان ما به این مجموعه بزرگ از ارتباطات غیر منطقی انسانی و در کل

نگری برخورد با یکی از سترک ترین حوادث غیر مادی دنیای اطراف

ما را از حیطه در قید و بند خود رها میسازد.

این گفتار نیز زیباست که هر چیزی که در دنیا به تصور برسد قابل رسیدن است و گرنه در تصور نمی آمد.

پس شما ببینید به تصور نیامده ها را چه تدیبر باید کرد ؟

آیا باید تدبیری کرد ؟

آیا انسان با داشتن قدرت تفکر خود را محدود نکرده است ؟

آری به درستی که فیزیک کوانتوم چقدر زیبا جایگاه ها را روشن تر مینماید وقید و بندهای ما را آزاد تر میگرداند.

وقتی فیزیک کوانتوم وجود نور و نوع دیدگاه ذهنی ما تفسیر میکند پس این 2 بیت از مولانا در مورد رها کردن نیست های جهان که اطراف ما را گرفته اند

و هست جهان که مطلوبست و اوست که خلق کننده کل مجموعه هستیست هدایتگر خوبیست به سوی روشنگری و واداشت انسان به تعمق در مورد کل

و رهائی از جزء.

 

علمی که ترا گره گشاید بطلب            زان پیش که از تو جان بر آید بطلب

این نیست که هست مینماید بگذار        آن هست که نیست مینماید بطلب

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 0:56 AM  توسط علی منفرد  | 

تمام شب را برای نوشتن مقاله ای گذراندم

و تمام آن پاک شد

شاید اگر بگویم زیباترین نوشته ای بود که تا به امروز خوانده بودم

زیاده روی نکرده باشم

ولی حالا که نیست هم حرف من زیاده است و هم باور شما بر نانوشته من بیشتر

فقط به خودم میگویم شاید امشب شب توست

نمیخواهد قسمتش کنی

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 3:8 AM  توسط علی منفرد  | 

یک شبی پروانگان جمع آمدند

                                  در مضیفی طالب شمع آمدند

جمله میگفتند میباید یکی

                                   کو خبر آرد ز مطلوب اندکی

شد یکی پروانه تا قصری ز دور

                                   در فضا قصر یافت از شمع نور

بازگشت دفتر خود باز کرد

                               وصف او بر قدر فهم آغاز کرد

ناقدی کو داشت در جمعی مهی

                                    گفت او را نیست از شمع آگهی

شد یکی دیگر گذشت از نور در

                                      خویش را بر شمع زد از دور در

پرزنان در پرتو مطلوب شد

                                  شمع غالب گشت و او مغلوب شد

بازگشت او نیز مشتی راز گفت

                                   از وصال شمع شرحی باز گفت

ناقدش گفت این نشان نیست ای عزیز

                                   همچو آن یک کی نشان داری تو نیز

دیگری برخواست میشد مست مست

                                     پای کوبان بر سر آتش نشست

دست درکش کرد با آتش بهم

                                      خویشتن گم کرد با او خوش به هم

چون گرفت آتش ز سر تا پای او

                                       سرخ شد چون آتشی اعضای او

ناقد ایشان چو دید او را ز دور

                                شمع با خود کرده هم رنگش ز نور

گفت این پروانه در کارست و بس

                                    کس چه داند این خبر دارست و بس

آنک هم شد بی خبر هم بی اثر

                                            از میان جمله او دارد خبر

تا نگردی بی خبر از جسم و جان

                                      کی خبر یابی ز جانان یک زمان

هر که از موئی نشانت باز داد

                                        صد خط اندر خون جانت باز داد

نیست محرم نفس کس اینجایگاه

                                        در نگنجد هیچ کس اینجایگاه

                                                                   (منطق الطیر٬عطار نیشابوری)

 

بالاترین درجه ای که یک صوفی میتواند بدان دست پیدا کند را فنا فی الله گویند آیا فنا

شدن در راه مطلوب نیز از یکی دیگر از امیال آدمی سر چشمه نمیگیرد؟آری میل به اسطوره

سازی از خود حتی در ذهن خودش.

به نظر من عشق ٬ ایثار و فنا شدن ها نیز از میل انسان به ارضا خود ناشی میشود اما

این ارضا به چه مقدار زیباست؟ پس شاید با صراحت بتوان گفت:که این نیز قالبی است زمینی

  اما بدور از کامیابی های معمول٬ اما هست !!!.

شما چطور قضاوت میکنید ؟ 

 

 

 

              

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 10:40 AM  توسط علی منفرد  | 

با شتاب هر چه بیشتر برای درک ساختارهای درونی و برونی خود و شناخت

جهان پیرامون خود ٬خودم را ضعیف و بی دانش میابم. این نکته حائذ اهمیت

است که با قائل شدن مسیر هائی در علم و فلسفه باز هم برای خود یک محیط

قائل شده ام .میدانم که شاید بر اساس حرکت فکری و اندیشه ای٬فرا زمینی توان

درکی در من فراهم شود ولی از آنجائی که میدانم درکش بدون تعاریف اجتماعی

و بدون زبان مدرن برایم غیر ممکن است٬باز هم تلاش خودم را برای دست یازیدن به

این مهم معطوف میدارم.

در اینجا این مسئله پیش می آید که دور و تسلسلی باطل مرا احاطه کرده است

حتی اگر این چنین نیز باشد هنوز به جایگاه رانه طبیعی درون من خبری نرسیده

است. ضعف من در بیان دانشی که شاید نصیبم شود از یک رو و ناتوانی نوع بشر

در دریافت صحیح حقیقت ناب هستی از روی دیگر مرا بر آن میدارد که اغلب

سکوت اختیار کنم٬به مطالعه رو ببرم و به دنبال مناسبات اجتماعی ای که هر روزه

گریبان گیر ماست باشم و چون خود را در نهایت درون آن میابم به دنبال شاخه ای

میگردم که برای استمساک جوئی بدان نیازمندم.

این امر که تکامل ساختار جسمی بشر به سوی متکامل ترین نوع خود یعنی جهان

مغزها میرود با این تصور که دیگر من در آن جایگاه فیزیکی حال را ندارم ٬میبایست

مرا اندوهگین نماید اما از آنجا که حرکت انسان را به سوی غایت خود میبینم

خشنودم.شاید صدای قهقهه های آنها را همین امروز میشنوم که چه مقدار ما را خار

میشمارند و ما را درگیر سطحی ترین تمایلات ٬همان طور که شاید ما به کرومانیون

ها با این نگاه بنگریم و از حرکاتشان به خنده بیفتیم.

حرکت ما از سفلی به اعلیا تغییری در خور توجه میتواند باشد ولی باز تغییری است

در حیطه یک نگاه و یک نوع اندیشه.شاید مرا سفسطه گرائی پر گو بدانید که

هر زمان در حال مغلطه کردن حتی در امور خود هستم اما شاید بهتر که بنگریم

زیاد هم دور نرفته باشم.

امروزه بر اساس علوم جدید نیز مسیر تعالی نوع بشر را به سوی کمال دوری جستن

از نیازها ئی میدانند که مشترک میان انسان و حیوان است.شاید با توجه بر این نکته که

انسان صاحب اندیشه تمایلات حیوانی خود را با سر پوشی به نام لذت بردن از لذایذ

زمینی ادغام کند ولی تا به چه حد میتوان خود را غافل از حرکت به سوی کمال دید؟

فاصله میان درک اولیه بشر تا  درک جهان مدرن امروز را نمیدانم چه میتوان نامید ؟

اما برایم واضح و روشن است که طی این قرون حرکت انسان به سوی تعالی با سرعتی

اندک صورت گرفته است.برای دریافت تجاربی انسانی این زمان را میپذیریم و شاید مجبوریم

که بپذیریم اما آیا این تجربه ها و این زمان از دست رفته ارزش این را داشته که بشر توانا

تا به این حد غافل از حرکت در مسیر خود شود؟

به نقل از یکی از فلاسفه این نکته را در خور توجه میدانم که بیان کنم :انسان هر چه بیندیشد

وهر عملی از او سر بزند مجموعه هستی به کار خود مشغول است.

آری شاید جواب خود را گرفتم!! اما نه دور از انتظار میدانم که بشود بر این باور شد که

انسان در این حد فعلی خود بماند.

میدانیم که این کره خاکی دانشمندان و فیلسوفانی را در خود پرورانده که بسیار برای انسانها

ارزشمند اما آنقدر تعداد آنها قلیل است که بر خود نمیبالم جهان ۷ میلیارد نفری امروز فقط این

تعداد انسان صاحب اندیشه را در خود جای داده است.شاید بگوئید زیاد از حد سخت گرفته ام

اما باور کنید که اینطور است .

توان درک حوزه های های مختلف علومی که مرا به آن حد از دانش که امروز میخواهم در خود

میابم ولی تا آن حد منطقی نیستند که بتوانند قلب سنگی مرا با اغواگرانه ترین حالت خود تسخیر

کنند و بتوانند غالب های شکاکیت را از من دور سازند.همواره با روش از دور دستی بر آتش داشتن

و دور زدن این مطالب خود را راضی مینمایم.

این یسیار جالب است که وقتی بر اساس پژوهشهای علمی بزرگترین گنجینه بشر که همواره

در اعصار و قرون مختلف رازی سر به مهر داشت (عشق) این چنین تفسیر میشود که فعل و

انفعالات شیمیائی درون مغز است که آنرا باعث میشود و دیگر آنکه فعال ترین نیروی بدن (ذهن)

هم که در دریافت انرژی های جهان از همه آماده تر مینماید نیز بر اساس همین فعالیت های

شیمیائی درون مغز قلمداد میکنند ٬ اینجاست که دیگر ماتریالیستی نگاه کردن به دوروبرم

مرا همچون سابق عذاب نمیدهد.

ولی چون انسانم و ترسانم بیم جدائی از روح مقدس و عدم دریافت معرفت احتمالی موجود

در روحانیت مرا بر آن میدارد که راهی نیز برای کسب این معرفت اما به غیر از مسیر ادیان موجود

در جهان جستجو کنم.

چقدر زیباست این جمله : انسان خدائی است ترسان.

اگر آنقدر که ترس در وجودمان به بذز افشانی مشغول بوده این مهم را امید بر عهده میگرفت

شاید من نوعی را تا به این حد در این لحظه محافظه کار نمی یافتید که به پردازش ذهن

خود به ناکامل ترین نوع ممکن بپردازم.

تنها چیزی که این روزها تسلی بخش خاطرم شده این است که خود را جزئی از کل ببینم.

درست است که جزئم ٬کوچکم وبه تنهائی ناکامل ولی در واقع هستم چون از شعور خلاق

سرشارم. آری با این انگاره از زمان دکارت تا به حال خو د را به خوبی تسلی داده ایم ٬من

فکر میکنم پس هستم.

البته چاره ای جزء این نیز نمیبینیم انسانی که در دریافت بعد چهارم ماده ناتوان مانده چطور

میتواند به راحتی ابعاد نا شناخته را جستجو کند.

آری٬آری و آری حقیقت من اینجاست در جایگاه فعلی ام میبایست در همین لحظه باشم

و دیروز را سر مشقی با کمترین غلط ممکن برای فردا بسازم و در امروز سیر کنم٬اما این نکته

را هم بیان میکنم که از تلاش برای درک جاودانگی خود از هیچ تلاشی فرو گذار نمینمایم

اما هنوز توان ادای قرضش را ندارم.

(زنده باشید)

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 2:43 AM  توسط علی منفرد  | 

منم آن گبر دیرینه که بتخانه بنا کردم

 شدم بر بام بتخانه در این عالم  ندا کردم

صدای کفر در دادم شما را ای مسلمانان

که من این کهنه بت ها را دگر باره جلا کردم

به بکری زادم از مادر از آن عیسی ام میخوانند

که من این شیر مادر را دگر باره غذا کردم

از آن مادر که من زادم دگر باره شدم جفتش

از آنم گبر میخوانند که با مادر زنا کردم

اگر عطار مسکین را در این گبری بسوزانند

گوا باشید ای مردان که من خود را فنا کردم

                                     ( عطار نیشابوری )

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 10:30 PM  توسط علی منفرد  |